ایرانی ها چگونه شیعه شدند؟

April 8, 2011 § 7 Comments


نویسنده:

محمد باقرسجودى

صفوی ها در سال 906 هجری به حکومت رسیدند؛ یعنی  تقریبا500 سال پیش؛ اما تاثیر آنها بر زندگی امروز ما تا هنوز هم بسیار عمیق است و ما هرگز  نمیتوانیم از بدبختی های که  این حکومت دامنگیر ایران کرده نجات بیابیم مگر اینکه ریشه  این بدبختی را بشناسیم. نخست این را بگویم که صفوی ها 230 سال حکومتشان ادامه داشت بعدش 5 سلسله  افشار و زند و قاجار و پهلوی و ملاها  بر ایران حاکم شدند که این آخری هنوز حاکم است. این نکته دانستنش لازم است که هر پنج سلسله بعد از صفوی یا  در امتداد آن  بودند یا  از نفوذ آن  نتوانستند بیرون بیایند( مثلا جمعیت چند صدهزار نفری  سنی در تهران تا  هنوز مسجدی ندارند این تاثیر صفویت است

بعد از صفویها افشاری ها آمدند که اصلا اول تحت نام احیای سلسله صفوی  و تحت پرچم آنها قیام کردند؛ زندی ها هم خود را نایب صفویی ها میدانستند، و قاجار خودش در وقت صفویی ها یک پایه لشکر  قزلباش بودند, و سلسله پهلوی هرچند که روش خود را عوض کرد منتهی عوض آنکه با صفویها دربیافتد با دین افتاد (و مثلا حجاب  و حیا را هدف قرار داد)  و این بنفع ملایان تمام شد  چون اسلام  مطابق فطرت است، مردم دوباره ملایان را نماینده دین دیدند  و سلسله ملایان را آوردند (رضا شاه و پسرش، درست همان اشتباهی را مرتکب شدند که مرتدین و ملحدین مخالف حکومت ملاها امروز انجام میدهند یعنی کارشان فاید ای نداشت جز آب ریختن به اسیاب خمینی ها و  جز طولانی تر کردن عمر این حکومت)
به هرحال مقصود این است که ما امروز هنوز هم وارث  دست آوردهای سلسله شوم صفوی هستیم.

خوب است بدانيم  هنگامیکه شاه اسماعیل صحنه ايران پیدا شد هنوز مردم ایران بیشتر سنی شافعی و بقیه سنی حنفی بودند و تعداد شیعیان در ایران خیلی کم  بود و تازه آن عده كم  اکثرا  زیدی بوده اند.  و تعداد خیلی کمتری بر مذهب 7 امامی بودند و خلاصه 12 امامی ها اصلا عدد بزرگی نبودند، طبق گفته حمدلله مستوفی (یک قرن قبل از شاه اسماعیل) در کتابش، “نزهة القلوب”، شیعیان دوازده امامی فقط در قم، سبزه وار، کاشان، اردستان، شهر ری و روستاهای ساوه زندگی می کردند( كه آنوقت نیز آبادی امروز را نداشت) و گروهی از صوفیان هم در تبریز حضور داشتند.
حالا بياييد ببینید که ایرانیان چگونه شیعه شدند آیا شیعه ها آنها را با دلیل و منطق با مذهب حقه جعفری آشنا کردند یا با گرز و شمشیر وحشی گری؟

داستانهای واقعی زیر، حقیقت ها را بشما نشان میدهند:
داستان اول :
مردم گیلان تا زمان شاه عباس دوم حکومت خود را داشتند آنها در کشمکش های قبلی  هجوم صفویها را دفع کرده بودند ولی در حوالی سال 1000هجری از شاه عباس دوم شکست خوردند و این شکست خوردگان قبل از آنکه سرزمینشان بتصرف  صفویها در آید( یعنی تقریبا در طول  هزار سال  همواره) یا سنی و یا زیدی مذهب بودند( زیدی ها در فقه پیرو مذهب ابوحنیفه بودند)
و بعد از پیروزی صفویها، صوفیان (ملایان شیعه) ظلم های  عجیبی به مردم کردند  یک نمونه این است: شاه عباس شیخ احمد آقا میرغضب را به همرا لشکریان جلادش با چوب و چماق” و کارد و خنجر، میل و منقل و نطع و سه پایه و سایر آلات و ابزار ضرب و جرح و کشت و کشتار به گیلان فرستاد و آنها  وارد عمل شدند.
آنها هر گیلانی را که یافتند یا شکنجه کردند و یا کشتند.بریدن دست و پا و گوش و بینی و زبان، کوبیدن گوش به دیوار، داغ کردن با میله های آهنی، فرو بردن درفش سرخ کرده در بدن، پا برهنه راهبردن روستاییان ساده و بیچاره روی مجمعه تفتیته و داغ از شکنجه های ساده این دار و دسته شقی و جابر و جانی و فاسد به اصطلاح صوفی (ملا يان)بود.
مثله و شقه کردن بدن و قناره آویختن آن، پوست کندن و سر بریدن و شکم دریدن از کارهای جزیی آنان به شمار می آمد. زنان و دختران بیگناه را ده پانزده نفری مورد تجاوز قرار می دادند و اگر زنده می ماندند نابودشان می کردند.

استاد باستانی پاریزی در کتاب “اقتصاد عصر صفوی” می نویسد: در مجموع شیخ احمدآقا؛میرغضب باشی شاه عباس؛ قریب یکسال درگیلان ماند کوچک و بزرگ، علیل و بیمار و حتی کودکان شیر خواره را در گهواره هایشان کشت.فاجعه آن چنان هولناک و سبعانه بود که شکم زن های حامله را دریده، جنین ها را خارج نموده، بر سر نوک نیزه ها کرده و جهت زهر چشم گرفتن و عبرت اهالی به تماشا می گذاشتند.شاه عباس بدین صورت دمار از روزگار گیلانی ها بویژه مردم شرق گیلان (بیه پیش) در آورد. بنقل از کتاب: دانشنامه ی شکنجه و کشتار شاهان، و قدرتمندان ایران

حالا آيا متوجه شدید که این قوم چگونه شیعه گری را به ایران آوردند، و چگونه در طول این 430 سال از آن پاسداری کردند؟
آری آنها بعدها هرگز اجازه ندادند سنی ها در این مناطق آزادانه زندگی کنند ، نمونه آشکارش تهران است که به دلایل اقتصادی میلونها سنی دوباره به آن شهر آمدند اما حاکمان شیعه حتی در عهدی که حجاب را از سر زنان بر میداشتند اجازه ندادند سنی ها در پایتخت یک مسجد داشته باشند
همین امروز خبر آمد که استاندار گیلان از خطر بازگشت سنی گری به گیلان خبر داد  آنها به سنی های نو پدید آمده بحث منطقی نمیکنند مثل اجداد خود چماق و آتش را بما نشان میدهند تا حقانیت مذهب شیعه را ثابت کنند.

داستان دوم:

در تاریخ خاور میانه از دوران اسکندر تا آن زمان ،هیچ قومی به وحشیگری و ددمنشی قزلباشان دیده نشده بود. ذکر جنایت های قزلباشان را هواداران آنها با آب وتاب قلمفرسایی کرده اند و جنایت هایشان را ستو ده اند! زیرا از نشر صفوی ها اینکارها ثواب داشت پس واهمه ای از نقل آن نداشتند.
امیر حسین خنجی در کتاب شاه اسماعیل صفوی ص 17 و 18مینویسد:  تصورش را بکنیم که دسته ای از تبر به دستان قزلباش ،کودک خردسالی را زنده زنده به میان آتش پرتاب می کنند و خانواده ی کودک ،در میان درمانده گی شاهد زوزه ی کودکشان اند که، در آتش ذغال میشود! در این عالم سر خورده گی و خموشی مطلق هیچ پناه گاهی  وجود نداشت که از مردم ستم دیده حمایت کند.جان ،مال ،ناموس مردم بازیچه ی دست بزهکاران (خود جوش شهری) و دسته جات تبر به دست « تبرائی» شده بود.

تصورش را بکنیم که یک تاجر بازار تبریزی که مغازه و انبار و خانه اش به غارت رفته، ناگهان ببیند یک دسته از این «تبرائیان تبر به دست»به خانه اش بریزند، او را گرفته ببندند. زن و دختر جوانش را در برابر دیدگانش برهنه سازند، و آنها را بر سر دست ها بنشانند، و از مرد بخواهند که هر چه در خانه اش نهان کرده را بیرون بیاورد و به آن ها تحویل دهد!
و یا  تصور كنيد زن و مردی را  که پسر و دختر جوان و زیبا رو دارند و روزی چند دسته ئی از اوباش شهری برسند ،دختر و پسرشان را بازداشت کرده با خود ببرند، در حالیکه پدر ومادر فلک زده ، نیک میدانند که آن ها را برای چه کار میبرند.( آنها را میبردند در فاحشه خانه های رسمی برای لواط و زنا)
و یا تصورش را بکنیم پیر مرد دانشمند و محترمی که از سر خشم و عصبانیت و حمیت به قزلباش پرخاش کرده،و آن ها او را عریان کرده در سر چار کوچه و جلو چشمان همگان ، چند تن از قزلباشان پر زور به او تجاوز جنسی کرده، .آنگاه به تنش شیره مالیده و وی را در قفس آهنین بند کرده اند و مشتی مورچه را در قفس رها ساخته اند ، و این قفس را همچون فانوسی بر سر میله ئی در میدان شهر آویخته اند، تا این بیچاره از زیر شدیدترین شکنجه ها بسر ببرد!
تصورش را بکنیم، دانشوری را قزلباشان گرفته ،برهنه کرده به میدان شهر آورده ، آتش افروخته اند و سیخی از زیر پوست کمر این مرد فرو برده از پشت گردنش بیرون آورده ، او را مثل لاشه ی آهو بر روی آتش داشته اند تا اندک اندک بریان گردد و آنگاه قزلباشان به دستور شاه اسماعیل از گوشت کباب شده ی این مرد تغذیه کنند!
و یا  یکی از بزرگان تبریز که نخواسته بود شیعه شود را گرفته،کف دست ها و پاهایش را بر کنده ی درخت میخکوب کرده اند و در این حال زتده زنده ، پوستش را مثل پوست گوسفند میکشند…
اينها را دشمنان صفویان نمیگویند بلکه  در نوشته های مداحان فتوحات قزلباشان صفوی چندان از این موارد ذکر شده که خواندن آن ها موی بر اندام هر انسان نیک سرشتی راست میکند و جگرش را به حال ایرانیانی که در دست چنین ددمنش های درنده خویی اسیر بوده اند کباب میکند!  «از کتاب شاه اسماعیل صفوی ص 17 و 18 نویسنده امیر حسین خنجی»

آری این ها مطالبیست که مداحان شاه اسماعیل صفوی و شاه تهماسب نقل کرده اند، تا نشان بدهند که «شاه شریعت پناه» و « ولی امر مسلمین جهان» چه قدرتی برای نشر  آئین خدایی خودش داشته، ودر راه خدای خودش چه زحمت هایی کشیده! و چگونه مردم ایران را وادار می کرده که دست از لجاجت بردارند و به دین قز لباشان در آیند! و چگونه کسانی که نمی خواستند اطاعت از ولی امر مسلمانان جهان را پذیرا باشند به مجازات می رسانده اند……
و خوب است بدانید خود این محقق (یعنی امیر حسین خنجی) خویش را یک شیعه علی میداند یعنی مبادا تصور کنید که یک سنی مغرض اینها را نوشته است
اي ايرانيان! شما با اين منطق (زور و وحشیگری و جنایت) مذهب شیعه را پذیرفتید و هنوز این منطق  بر ایران ما حاکم است

داستان سوم: در سال 1510میلادی ( یعنی دقیقا 501 سال پیش) جنگ خونینی بین شاه اسماعیل صفوی و  شاه شیبک خان ازبک رخ داد. شاه اسماعیل سپاه شاه شیبک خان را، در نزدیکی شهر مرو به سختی شکست داد. و طى این نزاع، نزدیک به ده هزار تن از ازبکها کشته شدند و شیبک خان هم در معرکه نبرد به قتل رسید. اما بعد از پیروزی، شاه درنده خوی صفوی دستور داد که  جسد شیبك خان  را صوفیان لشکر، براى خرسندى خاطرش، تکه تکه کرده و بخورند.
مولف جهانگشای خاقان در وصف نحوه آدمخواری قزلباشان می نویسد:
«شاه اسماعیل فرمودند هرکه سرمرا دوست دارد ازگوشت دشمن من طعمه سازد. به مجرد سماع این فرمان ازدحام برای اکل میته شیبک خان به مرتبه ای رسیدکه صوفیان تیغ ها کشیده قصد یکدیگر نمودند و آن گوشت متعفن با خاک وخون آغشته را به نحوی از یکدیگر ربودند که مرغان شکاری در حال گرسنگی آهو را بدان رغبت از یکدیگر بربایند».
شاه اسماعیل این ننگ تاریخ ایران و در عین حال این نور  چشم علمای شیعه، از  كاسه سر  شبیک خان  نیز یک جام  زرین براى خود درست کرد، و در آن شراب میخورد.
پسران شیبک خان هنوز بر سر قدرت بودند  و خبر به آنها رسید، و  تاوان این وحشی گری اسماعیل را ملت ایران نیز پرداختند و حملات پی در پی ازبک ها روزگار ایرانیان را در سالهای بعدی سیاه کرد.

شاه اسماعیل دست بریده شیبک خان را هم نزد حاکم مازندران فرستاد. یعنی علاوه بر آدمخواری جسد را مثله هم میکرد.
نام رسمی این هنگ آدم خوار «چگین» بود؛ چگین ها فداییان شاه اسماعیل صفوی وحشی ترین گروه قزلباش  بودند.
قزلباشان عموما از قبایل نه گانه تاتار اناتولی (ترکیه امروزی)بودند که تا پیش از همراهی با شاه اسماعیل هرگز وارد ایران نشده بودند وبا زبان و فرهنگ و مذهب مردم ما به کلی بیگانه بودند .  مورخان جنایات و فجایعی که این گروه در آغاز تشکیل دولت صفوی ابتدا در تبریز وبعدها در دیگر نقاط ایران مرتکب شدند را با جنایات اسکندر وچنگیز و تیمور قابل مقایسه دانسته اند.( قزلباش نیز از قوم تاتار بودند)
قزلباشان شاه اسماعیل را بر گزیده خداوند بر روی زمین ونماینده ونایب امام زمان می دانستند وحاضر بودند در راه او به هر جنایتی دست یازند.(درست مثل سربازان گمنام امام زمان که خامنه ای را نایب امام زمان میدانند و برای خاطر او لواط در کهریزک را حلال و ثواب میدانستند)
چگین ها یا آدمخواران، مردمانی سنگدل وبیرحمی بودندکه به فرمان شاه دشمنان او را می خوردند. ترتیب خوردن انسان ها چنین بود که ابتدا گوشش را با دندان می کندند ومی خوردند سپس به سراغ بینی و گوشت بازوان و ران های قربانیان می رفتند. این کار را تا وقتی که فرد کشته میشد ادامه می دادند.این رفتاری بود که چگین های شاه طبق «حکم ولایی» یعنی (حكم ولایت فقیه) با بسیاری از بزرگان ایران وحتی مردم عادی داشتند.

شاه عباس نیز دسته‌ای جلاد آدم خوار  یعنی چیگن  داشت
در روضه‌الصوفیه آمده است: «اینان گنه‌‌کاران واجب القتل را از یکدیگر می‌ربودند و اعضای بدنشان را با دندان قطع نموده و بلع می‌فرمودند.»
شما به الفاظ نگاه کنید( بلع میفرمودند) یعنی بنیانگزاران مذهب شیعه در ایران این کار ها را مقدس میدانستند آدم خواری در نزد آنها مقدس بود.
حالا سوال اینجاست که قرآن صریحا میته خواری را حرام کرده و این ملا مینویسد میته را تناول میفرمودند ؟! چرا؟؟
شما اگر این نامه خمینی به خامنه ای  با غور  و توجه بخوانید جواب را در میابید و میفهمید که خمینی میگوید خوردن شراب و  گوشت آدم زنده و لواط کردن گاهی  فرض میشود و ثواب دارد: داستان به این قرار بود  که: در ۱۱ دی ماه ۱۳۶۶ نماز جمعه ی تهران ،خامنه ای  در خطبه های نماز جمعه، مسائلی در خصوص قانون كار تشریح می كند. او در ادامه به اختیارات حاكم اسلامی و وظیفه مردم نسبت به آن می پردازد و در مجموع از خطبه های اینگونه برداشت می شود كه نظر ولی فقیه جز احكام ثانویه است چرا كه معتقد است تمام اختیارات ولی فقیه در چارچوب احكام اسلامی است، درست خلاف نظریات آیت الله خمینی!

در رسانه ها اظهارنظرهای مختلفی در خصوص خطبه های رئیس جمهور مطرح می شود تا اینكه آقای خامنه ای به رهبری نامه می نویسد و در خصوص صحبتهایش در نماز جمعه سوال می پرسد و ۵ روز بعد از نمار جمعه،   آیت الله خمینی پاسخی قاطع به خطبه های حجت الاسلام خامنه ای در قالب یك نامه داد :
نامه ی ۱۶ دی ۱۳۶۶ آیت الله خمینی به حجت الاسلام خامنه ای در خصوص تعیین حدود اختیارات حكومت اسلامی
بسمه تعالی
جناب حجت الاسلام آقای خامنه ای، رئیس محترم جمهوری اسلامی – دامت افاضاته پس از اهدای سلام و تحیت، من میل نداشتم كه در این موقع حساس به مناقشات پرداخته شود. و عقیده دارم كه در این مواقع سكوت بهترین طریقه است. و البته نباید ماها گمان كنیم كه هر چه می گوییم و می كنیم كسی را حق اشكال نیست. اشكال، بلكه تخطئه، یك هدیه الهی است برای رشد انسانها. لكن صحیح ندانستم كه جواب مرقوم شریف و تقاضایی كه در آن شده بود را به سكوت برگزار كنم. لهذا، آنچه را كه در نظر دارم به طور فشرده عرض می كنم.  از بیانات جنابعالی در نماز جمعه اینطور ظاهر می شود كه شما حكومت را كه به معنای ولایت مطلقه ای كه از جانب خدا به نبی اكرم – صلی الله علیه و آله و سلم – واگذار شده و اهم احكام الهی است و بر جمیع احكام شرعیه الهیه تقدم دارد، صحیح نمی دانید. و تعبیر به آنكه اینجانب گفته ام حكومت در چهارچوب احكام الهی دارای اختیار است بكلی برخلاف گفته های اینجانب بود. اگر اختیارات حكومت در چهارچوب احكام فرعیه الهیه است، باید عرض حكومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبی اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم – یك پدیده بی معنا و محتوا باشد و اشاره می كنم به پیامدهای آن، كه هیچ كس نمی تواند ملتزم به آنها باشد: مثلا خیابان كشیها كه مستلزم تصرف در منزلی است یا حریم آن است در چهارچوب احكام فرعیه نیست. نظام وظیفه، و اعزام الزامی به جبهه ها، و جلوگیری از ورود و خروج ارز، و جلوگیری از ورود یا خروج هر نحو كالا، و منع احتكار در غیر دو – سه مورد، و گمركات و مالیات، و جلوگیری از گرانفروشی، قیمت گذاری، و جلوگیری از پخش مواد مخدره، و منع اعتیاد به هر نحو غیر از مشروبات الكلی، حمل اسلحه به هر نوع كه باشد، و صدها امثال آن، كه از اختیارات دولت است، بنابر تفسیر شما خارج است ؛ و صدها امثال اینها.
باید عرض كنم حكومت، كه شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم – است، یكی از احكام اولیه اسلام است ؛ و مقدم بر تمام احكام فرعیه، حتی نماز و روزه و حج است. حاكم می تواند مسجد یا منزلی را كه در مسیر خیابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. حاكم می تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل كند؛ و مسجدی كه ضرار باشد، در صورتی كه رفع بدون تخریب نشود، خراب كند. حكومت می تواند قراردادهای شرعی را كه خود با مردم بسته است، در موقعی كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، یكجانبه لغو كند. و می تواند هر امری را، چه عبادی و یا غیر عبادی است كه جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی كه چنین است جلوگیری كند. حكومت می تواند از حج، كه از فرایض مهم الهی است، در مواقعی كه مخالف صلاح كشور اسلامی دانست موقتا جلوگیری كند.
آنچه گفته شده است تاكنون، و یا گفته می شود، ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهی است. آنچه گفته شده است كه شایع است، مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض می كنم كه فرضا چنین باشد، این از اختیارات حكومت است. و بالاتر از آن هم مسائلی است، كه مزاحمت نمی كنم. ان شاءالله تعالی خداوند امثال جنابعالی را، كه جز خدمت به اسلام نظری ندارید، در پناه خود حفظ فرماید.
16 دی 1366 – روح الله الموسوی الخمینی

اگر دقت کنید خمینی  در اول نامه گفته که دوست ندارم همه حرفها را الان  بگویم ولی مجبورم پس بدان ای خامنه ای  که من میتوانم نماز و روزه را تعطیل کنم  و من میتوانم  قراردادهای شرعی را كه خودم با مردم بسته ام، یكجانبه لغو كنم. یعنی به وعده هایم عمل نکنم 0 (و عملا هم عمل نکرد و ملت را گول زد)
و آخر نامه نوشته که -و بالاتر از آن هم مسائلی است، كه مزاحمت نمی كنم.
بالاتر از این تعطیلی نماز و وعده خلافی یعنی چه ؟ یعنی این که حق دارم لواط بفرمایم ! و گوشت میته و آدم زنده را نوش جان بفرمایم
و دیدیم خمینی در سال 67 با زندانیان وعده خلافی کرد یعنی به آنها چند سال حبس داده بود ناگهان لغو کرد و همراه اعدام نمود و خامنه ای هم در کهریزک لواط فرمود و شاه اسماعیل هم در مرو گوشت انسان مرده را خورد و شاه عباس در اصفهان دماغ و گوش و ران آدم زنده را خورد
پس کارهای صفویان ریشه در دین شیعه ( ولایت فقیه دارد ) سند نشان دادم

بنابراین شیعه شدن ملت ایران براساس یک فشار وحشتناک و هولناک و مستمر ( آدمخواری و خوردن آدم زنده ) بوده است و ارزشی ندارد. و هر وقت این فشار دور شود( یعنی هر وقت سنی بتواند حرفش را آزادانه بگوید) شیعه از ایران محو خواهد شد اما ملایان به این آسانی به سنی اجازه حرف زدن را نخواهند داد. هرچند تکنولوژی دارد دیوارها را فرو میریزاند اما آنها فیلتر و چماق و تهدید  دارند هنوز دیوار هست و تا دیوار هست شیعه هم هست!

مردم طبس  و انارک و شهرهای دیگر چگونه شیعه شدند؟ در شهر طبس، تا زمان پادشاهی شاه اسماعیل صفوی حتی یک شیعه هم زندگی نمیکرد، همه، سنی حنفی و تابع پادشاهان تیموری بودند.  در این میان، شاه اسماعیل که در  آغاز جوانی سرزمین های زیادی را مطیع خود نموده بود، شهرت فراوانی بهم زد و همین سبب شد تا پادشاه خراسان برای او پیام تبریک و هدایایی بفرستد!
سلطان تیموری، شاه اسماعیل را در نامه اش خطاب به میرزا کرده بود. لفظ میرزا گرچه در میان جغتاییها به معنای پادشاه و شاهزاده است ولی در عراق، میرزا به شخصی اطلاق می شد که مورد احترام بود.شاه اسماعیل که در آن زمان بر اثر فتوحاتش به خود می بالید، همین نام میرزا را بهانه قرار داد و  بی درنگ از بیابانهای یزد به طرف طبس که تحت سلطه تیموری بود حمله کرد.

بیایید  شرح حادثه را از زبان تاریخ نویس صفوی طرفدار شاه اسماعیل بخوانید: غازیان عظام (سربازان اسماعیل) از گرد راه نرسیده در شهر طبس تاختند و هرکس را در آن بلده یافتند از دم تیغ بی‌دریغ گذراندند، آنگاه سورتِ غضبِ پادشاه عرب و عجم تسکین یافت. و «بعد از آن که هفت هشت هزار کس کشته شدند و شهر را غازیانْ غارت نمودند، سَورتِ غضب پادشاه کشورگیر تسکین یافت»
البته باید توجه داشته باشیم که شاه اسماعیل با همه  وحشیگری، شیعه ها را قتل عام نمیکرد و به ارامنه و مسیحی ها و یهودی ها و مجوس کاری نداشت او فقط سنی بودن را جرم میدانست و برای همین حتی به کودکان و پیره زنان طبس  نیز رحم ننمود و هرکس بدستش آمد را به زیر تیغ شمشیر بران فرستاد
هنگامی كه شاه اسماعیل صفوی برای تصرف طبس به آن منطقه حمله میكند، سلطان شیردم خان حاكم طبس و همراهش در تنگنا قرار گرفتند و  فرار كردند و از راه انارك  با لباس  مبدل و بطور ناشناس به اصفهان گریختند. و اصفهان البته تحت حكم شاه اسماعیل است.

بیایید  با شیردم همسفر شویم  و ببینیم در انارک چه دیده است: در راه  بیابان امیر شیردم سردش شد، افسوس خورد که چرا بالاپوش گرم برنداشته، راهنما گفت: به انارک برسیم میتوانید بالاپوش های مرغوبی که (ساخت انارک)بافته شده شده از پشم شتر است را بخرید.
شیردم خان فكر كرد که وی اگر در موقع شب به انارک برسد بهتر از این است که در موقع روز قدم به آن آبادی بگذارد، چون گرچه لباس روستائیان را در بر دارد معهذا، مردم انارک در صدد کنجکاوی بر می آیند تا بدانند او کیست و از کجا می آید و به کجا می رود.
پس همین که گرما فرونشست، شترها را بـار کردند و به راه افتادند و ایـن مرتبه مقصد آنها  انارك بود و می دانستند تا به آنجـا نرسند توقف نخواهند کرد. شترها به سرعت می دویدند و پیرمرد بیابانکی می گفت این طور که ما میرویم در نیمه شب به انارک خواهیم رسید.

پیش بینی مرد سال خورده درست بود و مسافران قبل از نیمه شب به انارک رسیدند.علی (همراه حاكم) که تا آن موقع انارک را ندیده بود از امیـر شیردم پرسید این عمارات مرتفع که سر بر آسمان افراشته چیست؟ امیر جواب داد این ها بادگیر است و در انارک در هر خانه یک بادگیر مرتفع می سازند و فردا صبح خواهی دیـد که هر یک از این بادگیرها چهار طرف دارد و از هر طرف که بـاد بوزد، آن باد وارد خانه می شود و اطاق ها را تهویه می نماید و از این حیث بادگیرها را خیلی مرتفع می سازند که می دانند که در طبقات بالای هوا پیوسته باد می وزد و اگر در نزدیک زمین باد نوزد در طبقات بالا، باد همواره در حال وزیدن است و وقتی به بادگیر بخورد وارد خانه می شود.
شب در انارک خوابیدند و بامداد روز دیگر که از خواب برخاستند علی از مشاهده ی بادگیرهای بالای خانه ها مبهوت شد. روی هر خانه بادگیری بود به ارتفاع یک منار بلند و مجراهای چهاگانه ی آن بادگیر به زیر زمین خانه متصل می گردید. زیرزمین منازل، عمیق بود و بعضی از آنها نسبت به کف حیاط خانه ده ذرع عمق داشت و در فصل تابستان آنهایی که کاری نداشتند و نمی باید در خارج خانه باشند از بامداد به زیرزمین خانه می رفتند و غروب آفتاب از آنجا خارج می شدند و از گرما کوچک ترین احساس ناراحتی نمی کردند.

صدها سال قبل از اینکه وسائل تهویه ی جدید برای خنک کردن منازل در فصل تابستان اختراع شود سکنه ی منازل انارک، خانه های خود را با ساختن زیرزمین های عمیق و به وجود آوردن بادگیر، خنک می کردند و در فصل تابستان در زیرزمین های انارک خنکی مطبوع وجود داشت بدون اینکه هوای زیرزمین محبوس و متراکم باشد، زیرا پیوسته از راه بادگیر، نسیم وارد زیرزمین می شد و هوای آن را تجدید می کرد.
انارك مثل تمام شهرهایی که درون لوت ایران یا در حاشیه ی آن به وجود آمده آب انبارهای بزرگ داشت که در فصل زمستان که آب سرد است آن را پر از پاب می کردند و در تابستان از آب مذکور برای نوشیدن استفاده می نمودند و آب آن قدر خنک بود که گویی با یخ سرد شده است.
با اینکه زیرزمین های انارک برای استراحت در روزهـای تابستان خیلی مطبوع بود امیر شیردم و نوکـرش، علی، نمی توانستند چند روز در آن شهر کوچک توقف نمایند و خستگی راه را بدر کنند و می باید زودتر خود را به اردبیل برسانند.
در آن روز، امیر شیردم بعد از اینکه از خواب برخاست آنچه از وسائل سفر که کسر داشت خریداری کرد و بعد از اینکه آفتاب به افق مغرب نزدیک شد به اتفاق پیرمرد بیابانکی شهر انارک و بادگیرهای بلند آن را در عقب گذاشت و به سوی مغرب به راه افتاد.
پایان سفرنامه امیر شیردم درباره انارک
شیردم  500 سال پیش  از راه بیابان گریخته در میان راه به شهر انارک رسید و دیدیم که او در سفرنامه اش نوشته انارک  شهری آباد بوده است،
اما  از آنطرف در تاریخ ها آمده که انارک را محمد پهلوان  در زمان شاه عباس صفوی  یعنی چهارصد سال پیش  بنا نهاد  و هیچکس از مردمی که پیش از این  در انارک میزیستند خبری ندارد که کی ها بودند و کجا رفتند .!؟
پس هر هوشیاری نتیجه میگیرد که این شهر نیز بدست اسماعیل صفوی از بین رفته است و 100 سال بعد دوباره بنا نهاده شده است.

سرنوشت اغلب شهرهای ایران در زمان شاه اسماعیل همانند سرگذست این دو شهر بود یعنی بیشتر نقاط آباد ایران  بدست اسماعیل صفوی ویران شدند و بعدها  دوباره ساخته شدند.
در حقیقت ایران در زمان شاه اسماعیل صفوی دچار حمله ای مثل حمله مغول  و تیمور شد اما علمای  شیعه و بعضی از به اصطلاح ناسیونالیستهای نادان ( بسیار نادان) سعی میکنند این حقیقت را از ما پنهان نمایند!

تاریخ نویس زمان صفوی ها  (حسن روملو ) كه خودش طرفدار آن سلسله بود درباره اوضاع ایران چنین مینویسد:
«تا عهد شاه اسماعیل، مردمان از مسائل مذهب حق جعفری و قواعد و قوانین ملت ائمۀ اثنی عشری اطلاعی نداشتند؛ زیرا که از کتب فقه امامیه چیزی در میان نبود. و جلد اول کتاب «قواعد اسلام» که از جمله تصانیف سلطان العلماء المتبحرین شیخ جمال‌الدین [ابن] مطهر حلی است که شریعت‌پناه قاضی نصرالله زیتونی داشت، از روی آن تعلیم و تعلم مسائل دینی می‌نمودند، تا آنکه روز به روز آفتاب حقیقت مذهب اثنی عشری ارتفاع یافت( پیشرفت کرد)».
البته این پیشرفت بکمک کتاب  و منطق و فرهنگ نبود بلکه پیشرفت مذهب شیعه در اثر آدم خوری و قتل عام و تجاوز بدست آمد

یک فقیه لبنانی (محقق كركی) در پایان سلطنت شاه اسماعیل وارد ایران شده بود، توانست در زمان شاه تهماسب به ریاست کل دستگاه دینی و قضایی و اوقاف کشور ما برسد، تاریخ نویسان صفوی نوشته اند:«تمامی یاران محقق كركی عرب بودند و به فرمان او امور مربوط به مذهب و شرع را انجام میدادند».
«او امر کرد که مخالفان و سنیان را [ازشهرها] بیرون کنند تا مبادا که موافقین را گمراه نمایند».
و شاه تهماسب در فرمانی مردم ایران را مکلف کرد که دربسته در فرمان او باشند: «هرکه مخالفت خاتمُ ‌المجتهدین، وارث علوم سید المرسلین، نائبُ‌ الأئمة المعصومین بکند، و در مقام متابعت نباشد، بی‌شائبه ملعون ومردود [است]، و به سیاسات عظیمه و تأدیب بلیغه مؤاخذه خوهد شد».
حسین روملو( تاریخ نویس عهد صفوی) چنین بیان کرده است. در هر شهری چهل یتیم پسر و چهل یتیم دختر را تحویل می‌گرفتند، «ملبوس و مایحتاج تعیین فرموده معلم و معلمۀ شیعه‌مذهبِ پرهیزکار و خدمتکاران صلاحیت‌شعار قرارداده تربیت می‌کردند، و در هنگامِ بلوغ، هرکدام را با دیگری تزویج داده، غیر بالغی را در عوض می‌آوردند».

این  یتیم ها کیا بودند؟ آری آنها کودکان خردسال ایرانیانی بخت برگشته ای  بودند که بدست  شاه اسماعیل کشته شده و این یتیمان هیچ فامیلی ( نه دایی نه عمو ….) نیز نداشتند، بنابراین  شیعه نمودن آنها کاری بس آسان بود .
آری  شیعه اینگونه به ایران آمد. ایرانیان تا قبل از آمدن مذهب شیعه به ایران در هر زمینه ادب و علم رایج زمانه سر آمد اقوام بودند اما بعد از آمدن شیعه به ایران  و فرار نخبگان از سرزمین ما دیگر سرزمین ایران دانشمند بزرگی  را به خود ندید و در جهل و سیاهی و تباهی فرو رفت.

§ 7 Responses to ایرانی ها چگونه شیعه شدند؟

  • Vahed says:

    مرسی‌ از درس تاریخ!

    باید یاد آور شد که حیله جنگی فرانسویها و انگلیسیها این بود که ایران با دولت عثمانی بجنگد و آنرا ضعیف کند که به اروپا حمله نکنند. تاکتیک آنها کار کرد، و هنوز آنرا استفاده میکنند که ما را دسته دسته کنند.

    اگر اجداد بنده شیعه و یا زرتشتی و یا بی‌ دین هستند … من در آن خانواده شکل گرفته ام!!!

    حالا باید روی آن کار کنیم که یک ایران داریم و آن به همه ما تعلق دارد.

    بنا بر اعتقادات `اسلام`=`تسلیم` یک خدا هم بیشتر وجود ندارد [ آیه۱۳ : سوره ۴۲][۲:۶۲][۵:۶۹] و هر انسانی‌ هم در روز قیامت مسول خودش است!

    پس بیایم و

    -به هم احترام بگذاریم

    -با هم یکی‌ شویم

    -و یاد بگیریم که چگونه عشق بلا عوض به یکدیگر بدهیم!

    این تنها راه پیشرفت است!!!

  • آرازوردی قورچایی says:

    لعنت بر شاه اسماعیل مفعول

  • امیر says:

    به اینکه شاه اسماعیل خوب بود یا بد کار ندارم ولی برای عاقبت شمایی که همچو معاویه ای را دوست گرفته اید متاسفم

  • اصلا قصه نخور آخوندك خيالت راحت كه حب مسلمين يعني اهل سنت براي علي بن ابي طالب اصلا قابل مغايسه با احترامشان براي كاتب وحي (!!!) معاويه نيست

    اما فرق اينجاست ما مسلمين قبول داريم كه علي با حق بود اما مثل خود علي طرف آخررو تكفير نميكنيم مثل شما راوافض و مجوسيهاي تكفيري

    براي خواننده روشنفكر : http://www.aqeedeh.com/book/169/

    چگونه هم معاويه و هم علی رضی الله عنهما را عادل ميدانيم؟
    —-> http://www.islamtxt.net/article/86

  • برای ما اهل سنت حضرات چون ابوبکر, عمر، عثمان و علی به عنوان خلفای راشدین یکسان قابل احترام هستند و حضرت معاویه یکی از صحابه های جلیل القدر و کاتب وی وهم چنان حضرات امام حسین وحسن به عنوان نواده های پیامبراکرم نیز قابل احترام هستند، واما نباید به هیچ صحابه خلاف حدیث نبی کریم “ص” قضاوت نمود که فرموده اند: اصحاب من مانند ستاره گان هستند که اگر به هرکدام آن ها اقتدا کنید راهیاب می شوید. پس باید در هر حالت منطق اسلام وعدالت واقعی اسلام را نباید قربانی صلیقه های شخصی خود بسازیم.

  • بنده خدا says:

    ایرانی ها قبل از اسلام یکتا پرست بودند غالبا زرتشت با آشنایی با اسلام دیدند که اسلام دین بهتری است به همین دلیل به آسانی مسلمان شدند و مسلمان ماندند
    بالاخره بعد از چند صد سال تحریف و خفقان نهایتا با اسلام واقعی که دین مهربانی است آشنا شدند و دیدند که تشیع مذهب بهتری است و شیعه شدند و شیعه خواهند ماند انشاالله
    ما همواره به دنبال بهترین هستیم بهترین دین بهترین وصی و بهترین مذهب
    مطمئن باشید اگر سنت بهتر بود الان که هیچ زوری در کار نیست سنی میشدیم
    من دین خود را نه بر اساس تقلید از خانواده که بر اساس تحقیق برگزیدم
    اگر شما هم خواستید تحقیق کنید کافیست تعصب را کنار گذاشته و به سایت آقای سلمان حدادی سری بزنید ضرر نداره
    و من الله توفیق
    من قبل از اینکه شیعه شوم سعی کردم فرهنگ و انسانیت را بیاموزم سپس
    هم با شیعیان هم با سنی مذهبان گفتگو و نشست و بر خاست کردم و مطالب هر دو را خواندم و بدون هیچ غزضی باید بگویم که دیدم رفتار برادران اهل سنت آمیخته با خشونت و البته توهین است ناگفته نماند در بین برادران شیعه مذهب هم بودند چنین افرادی اما بسیار کمتر
    و اکثرا مهربان و با ادب تر بودند حال توصیه میکنم که شما خودتان تحقیق و قضاوت کنید
    خدا همراه همتان
    لطفا توهین نکنیم

  • اقاي باسواد ايرانيان با زور شمشير صفويان رافضي شدند كمي تاريخ بخوانيد:

    http://www.aqeedeh.com/book/825/

    تمام افخارهاي ايران مثل فردوسي و سعدي همه از بيخ سني بودند:

    شعر کامل در لینک زیر موجود می باشد
    http://ganjoor.net/saadi/boostan/niya
    شعر دوم بوستان سعدی

    *کریم السجایا جمیل الشیم
    *نبی البرایا شفیع الامم
    *امام رسل، پیشوای سبیل
    *امین خدا، مهبط جبرئیل
    *شفیع الوری، خواجه بعث و نشر
    *امام الهدی، صدر دیوان حشر
    *کلیمی که چرخ فلک طور اوست
    *همه نورها پرتو نور اوست
    یتیمی که ناکرده قرآن درست
    کتب خانهٔ چند ملت بشست
    چو عزمش برآهخت شمشیر بیم
    به معجز میان قمر زد دو نیم
    چو صیتش در افواه دنیا فتاد
    تزلزل در ایوان کسری فتاد
    به لاقامت لات بشکست خرد
    به اعزاز دین آب عزی ببرد
    نه از لات و عزی برآورد گرد
    که تورات و انجیل منسوخ کرد
    *شبی بر نشست از فلک برگذشت
    *به تمکین و جاه از ملک برگذشت
    *چنان گرم در تیه قربت براند
    *که در سدره جبریل از او بازماند
    *بدو گفت سالار بیت‌الحرام
    *که ای حامل وحی برتر خرام
    *چو در دوستی مخلصم یافتی
    *عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
    *بگفتا فراتر مجالم نماند
    *بماندم که نیروی بالم نماند
    *اگر یک سر مو فراتر پرم
    *فروغ تجلی بسوزد پرم
    نماند به عصیان کسی در گرو
    که دارد چنین سیدی پیشرو
    چه نعت پسندیده گویم تورا؟
    علیک السلام ای نبی الوری
    *درود ملک بر روان تو باد
    *بر اصحاب و بر پیروان تو باد
    *نخستین ابوبکر پیر مرید
    *عمر، پنجه بر پیچ دیو مرید
    *خردمند عثمان شب زنده‌دار
    *چهارم علی، شاه دلدل سوار
    خدایا به حق بنی فاطمه
    که بر قول ایمان کنم خاتمه
    اگر دعوتم رد کنی ور قبول
    من و دست و دامان آل رسول
    چه کم گردد ای صدر فرخنده پی
    ز قدر رفیعت به درگاه حی
    که باشند مشتی گدایان خیل
    به مهمان دارالسلامت طفیل
    خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد
    زمین بوس قدر تو جبریل کرد
    بلند آسمان پیش قدرت خجل
    تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
    تو اصل وجود آمدی از نخست
    دگر هرچه موجود شد فرع تست
    *ندانم کدامین سخن گویمت
    *که والاتری زانچه من گویمت
    *تو را عز لولاک تمکین بس است
    *ثنای تو طه و یس بس است
    *چه وصفت کند سعدی ناتمام؟
    *علیک الصلوة ای نبی السلام

    سلمان حدادي هم يك رقاص و فارسق و دروغگویی بیش نیست اگر شما هم خواستید تحقیق کنید کافیست تعصب را کنار گذاشته و به سایت علامه برقعی شیعه هدايت شده سري بزنيد بفرماييد: http://www.borqei.com/

    تشيع نيز جز خرافات جيزي نسيت و روز به روز عاقلان ايراني دارن به اصل خود برميكردن يعني اهل سنت

What’s this?

You are currently reading ایرانی ها چگونه شیعه شدند؟ at SONS OF SUNNAH.

meta

%d bloggers like this: